موفقیت را از نزدیک دنبال کنید...

دوره آموزشی سفر بزرگ – قسمت 1

مقدمه

 

برخلاف خیلی ها که چشم دیدن آدم های ثروتمند و موفق رو ندارن، من همیشه از تماشای زندگی اونها لذت میبرم. با اینکه میدونم اونها از فضا نیومدن، ولی میشه تشخیص داد که اونها تفاوت هایی با افراد عادی دارن. کار کردن برای اونها فعالیتی لذت بخشه و به ندرت مرخصی کاری دارن، اونها هر کاری رو با شور و اشتیاق بی پایان انجام میدن و برای رسیدن به خواسته هاشون پا فشاری به خرج میدن. در حالی که تحقیقات نشون میده درصد خیلی زیادی از مردم جهان در حالی از دنیا میرن که به هیچکدوم از آرزو هاشون نرسیدن. شباهت زندگی ثروتمندان با افراد عادی منو یاد داستان معروف “نامه گم شده” میندازه. داستان درمورد نامه ای بود که پلیس هیچوقت نمیتونست پیداش کنه چون جایی بود که هیچکس فکرش رو نمیکرد؛ در مقابل چشم همگان! هیچ اسرار خاصی وجود نداره و راه رسیدن به آرزو ها و رویا ها اونقدر ساده و هیجان انگیزه که برای بسیاری از مردم قابل باور نیست. به هر حال من اینو باور میکنم و هرچیزی رو که ذهن انسان بتونه باور کنه، چشم، اون رو در واقعیت میبینه. پس مدام با خودم تکرار میکنم که اسرار موفقیت بسیار سادس و در عین سادگی بسیار قدرتمنده. فقط کافیه اونها رو در شرایط مناسب فراخوانی کنم و شاهد نتایج حیرت انگیزش در زندگی باشم.

 

امروز هفتم فروردین 1400 – آغاز سفر بزرگ

 

من یک نویسنده هستم؛ کسی که همیشه رویای موفقیت و ثروتمند شدن داره. هیچوقت احساس نا امیدی و شکست نمیکنم و همیشه منتظرم ستاره ی خوشبختی من طلوع کنه. تا همین چند روز پیش در یک مغازه تعمیرات موبایل کار میکردم و مدام منتظر یک فرصت مناسب بودم تا از شر اون کار خلاص بشم. اغلب اوقات از شغلم ناراضی بودم و علاقه چندانی بهش نداشتم. مدت زیادی بود که به یک شغل جدید فکر میکردم، چیزی که برای همیشه به مشکلات مادی زندگیم پایان بده. تنها چیزی که بین من و رویا هام فاصله می انداخت، ترس بود. هرگز جرات رها کردن اون کار رو نداشتم چون ترس اینکه دیگران راجع به من چه فکری میکنن تبدیل به یک کابوس وحشتناک شده بود. اول هر هفته از خودم میپرسیدم: چطوری میتونم یک هفته ی دیگه رو با این وضعیت تحمل کنم؟ زمانی که کارم رو شروع کردم، هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به اینجا برسم، اما اتفاقی بود که افتاد و من برای اولین بار احساس کردم که اون جرات همیشگی رو ندارم. نگرانی عمیقی رو در قلب خودم احساس کردم؛ از این بابت که آیا بعد از رها کردن شغل خودم، در کار دیگه ای موفق میشم؟ آیا میتونم رویا های خودم رو به واقعیت تبدیل کنم؟ اگه موفق نشم چی؟ اون موقع مجبورم بقیه عمرم رو با حسرت زندگی کنم. نمیدونم احساس درماندگی من بخاطر مشکلات زندگیم بود یا فکر اینکه دارم عمرم رو به بطالت میگذرونم. به هر حال من به یک اتفاق خوب نیازمند بودم برای رخ دادن!

 

یه روز که خیلی احساس سرخوردگی و بی هدفی میکردم، روی تختم دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم. افراد زیادی رو میشناختم که وقتی هم سن من بودن میلیون ها تومن پول به دست آوردن. ولی چرا من از پس مخارج روزانه خودم بر نمیومدم؟ با اینکه مطمئن بودم کار کردن زیاد، باعث ثروتمند شدن و خوش اقبالی نمیشه، با این حال سخت کار می کردم. مثل تمام آدمهایی که اونقدر درگیر کار و تلاش هستن که حتی لحظه ای به چگونگی حل مشکلات شون فکر نمیکنن، چه برسه به ثروتمند شدن! خوشبختانه حداقل این رو خوب درک میکردم که رازی وجود داره و پس از پیدا کردن اون راز یک شبه میشه راه صد ساله رو طی کرد. اما اون چه رازی بود؟ چه کسانی از اون راز با خبر بودن؟ بنظرم منطقی ترین فکر ممکن این بود که از یک ثروتمند واقعی درخواست کنم تا اون راز جادویی رو با من درمیون بذاره، اما از اونجایی که مردم همیشه از درخواست کردن چیزی وحشت دارن، این فکر هم به مرور زمان در ذهنم کمرنگ و کمرنگ تر شد. اصلا از کجا معلوم که اون شخص حاضر میشد تا رازش رو به من بگه؟

 

در چند سال اخیر هرچی کتاب موفقیت و دوره آموزشی بود، اکثرشون رو خوندم و تمرین کردم و تجربه به دست آوردم. همه اینها میخواستن یه چیزی رو به من بفهمونن ولی هیچکدوم به اون نکته کلیدی و راز اصلی اشاره نکردن. یه بار از کسی شنیدم که گفت: یکی از مهمترین دلایل موفق نشدن افراد، انبار کردن اطلاعات در ذهنشونه! چون باعث میشه هرگز نتونن تصمیم بگیرن که باید از کجا شروع کنن. بعد از ترسی که همیشه از رها کردن کارم داشتم، این دومین مشکلی بود که باهاش مواجه شدم. با این همه اطلاعات، هنوز نمیدوستم از کجا و چطوری باید شروع کنم، یا اصلا چیکار باید بکنم؟ فقط امیدوار بودم که شاید خداوند کسی رو برای نجات من بفرسته. ایمان تنها چیزی بود که هنوز در درون خودم احساس میکردم.

 

تا حدی غرق در افکارم شدم که متوجه گذر زمان نشدم. وقتی از روی تخت بلند شدم، تقریبا هوا تاریک بود. ناگهان احساس کردم صدایی در درون ذهنم تقلا میکنه تا تمام زمزمه های موجود رو کنار بزنه و خودش رو به من برسونه. صدایی که فقط یک کلمه به من گفت: بزرگترین مسافت های دنیا، فقط با برداشتن قدم اول شروع میشه. و بعد ناپدید شد… چقدر که این جمله برای من تاثیرگذار بود، انگار که خود خدا این جمله رو به من گفته باشه. اما قدم اول چی بود؟ هنوز مطمئن نبودم که قدم اول کنار گذاشتن کارم باشه، اما ظاهرا اون تنها چیزی بود که به من اجازه برداشتن قدم های بزرگتر رو نمیداد. پس روز موعود فرا رسید و در همچین روزی من برای همیشه از کسب و کار های سنتی خداحافظی کردم. انگار که باری از روی دوشم برداشته شد. وقتی خودم رو از بند ترس و درگیری های ذهنی بیرون کشیدم، دنیایی از ایده ها و رهنمود های الهی در مقابلم نمایان شد. در جایی خوندم که نوشته بود: همین که دریا آروم میشه، کشتی های نجات از راه میرسن. چه جمله ی خارق العاده ای! دیگه مطمئن شدم قدم اول همون آرام کردن ذهن بود. دقیقا وقتی که ذهن خودم رو از افکار مزاحم پاک کردم، کشتی های نجات خداوند رو دیدم که برای کمک به من فرستاده شدن. بعد از این دیگه حسابی وقت داشتم تا تحقیقات گسترده خودم رو در مورد علم ثروتمند شدن و موفقیت کامل کنم. پس سفر بزرگ خودم رو به مقصد موفقیت آغاز کردم.

‫۴ دیدگاه ها

  1. کاملا درسته…
    بزرگترین مصافت های دنیا با برداشتن قدم اول شروع میشه…

  2. جعفر آرزم گفت:

    سلام
    آفرین پسر
    خوشحالم نوشته هاتو خوندم
    بزن بر قلب ترس هایت
    که مهمترین کاره… همیشه تغییر دردناکه اما وقتی نائل شدی شیرینه و باورنکردنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + 20 =