موفقیت را از نزدیک دنبال کنید...

دوره آموزشی سفر بزرگ – قسمت 3

امروز نهم فروردین 1400 – تغییر الگو های ذهنی

 

دیشب تا دیروقت بیدار بودم. سعی کردم هر خواسته ای که دارم روی کاغذ بنویسم. بدون اینکه حتی لحظه ای به این فکر کنم که چطوری قراره اونها وارد زندگی من بشن. برخلاف اینکه اکثر اساتید موفقیت بر این باورند که باید برای هر هدفی زمانی مشخص کرد، اما من همچین باوری ندارم! من و خداوند هرکدوم سهمی داریم. سهم من درخواست کردنه و سهم خدا اجابت کردن. بهتره که تخصیص زمان رو به خودش واگذار کنم. چون فقط اون میدونه داشتن چه چیزی در چه زمانی برای من مناسبه. حتی به جزئیات هم اهمیت نمیدم! یادمه تو یه کتابی، داستانی در مورد مرد ثروتمندی خوندم که میخواست شخصی رو برای کار استخدام کنه و حقوق سالیانه ش رو 80 هزار دلار در نظر میگیره. ولی در زمان گفتگو برای حقوق، اون شخص با لحن تندی گفت: حقوق من باید 50 هزار دلار در سال باشه و گرنه قبول نمیکنم. مرد ثروتمند مکثی میکنه و میگه: حیف شد! چون من 80 هزار دلار برات درنظر گرفته بودم! از کجا معلوم ویژگی هایی که من برای هدفم مشخص میکنم، کمتر و کوچیکتر از اون چیزی نباشه که خداوند و کائنات برای من مشخص کرده؟ با همه ی اینها مخالف این موضوع نیستم.

 

هرچی فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که در حال حاضر برای هر تصمیمی در خصوص شروع یک کسب و کار عالی و پولساز، زوده. باید اول تبر خودم رو تیز کنم! اگه با همون ذهنیتی که همیشه داشتم بخوام پیش برم، نهایتا به همین جایی میرسم که الان هستم. سالها پیش مفهوم تغییر الگو های ذهنی رو در یکی از دوره های آموزش موفقیت یاد گرفتم. خب چرا امتحانش نکنم؟ این مفهوم در یک کلمه میگه عینکی که باهاش دنیا رو تماشا میکنیم، باور ها و افکار ما هستن. یعنی اگه من زندگی رو اینقدر تیره و تار میبینم، بخاطر عینکیه که زدم. یا بهتر بگم، عینکی که بقیه برام زدن! باور های ما با تکرار ساخته میشن و از طریق دیدن و شنیدن وارد ذهنمون میشن. من مردم زیادی رو میبینم که هر روز و هر ساعت درمورد چیزهایی صحبت میکنن که دوست ندارن یا نمیخوان اتفاق بیوفته و دیدن مکرر این ماجرا باعث شده تا من هم فکر کنم که زندگی یعنی صحبت کردن درمورد چیزهایی که نمیخوای.

 

در صورتی که مقرر شده تا انسان به تمام رویا هاش برسه، کاری هیجان انگیز داشته باشه، روابطی عالی رو با خانواده و دوستانش تجربه کنه، تمام اون پولی رو که برای یک زندگی سرشار و شگفت انگیز نیازه، داشته باشه و مثل یک پرنده ی آزاد در آسمان خوشبختی پرواز کنه. از اینکه در جوانی پی به این موضوع بردم، واقعا خوشحالم و از خداوند سپاسگزار. تصمیم گرفتم از امروز باورها و الگو های اشتباه ذهنیم رو یکی یکی شناسایی کنم و با تمرین و تکرار اون رو با یک باور و الگوی درست جایگذین کنم. برای اینکار باید از احساس خودم کمک بگیرم. احساس پل ارتباطی من با جهان هستیه. خداوند متعال کائنات رو بر محوریت عشق و صلح بنا کرده و همه چیز در همون راستا جریان داره. پس هر چیزی که در من احساس منفی ایجاد میکنه، از جانب خدا نیست و من باید از اون دوری کنم. اگه من از شرایط الان خودم راضی نیستم، خواست خدا هم نیست که در این وضعیت بمونم. پس بهتره وقت رو تلف نکنم و اول از همه، از تغییر باور های خودم در مورد پول و ثروت شروع کنم.

 

اگه من مشتی خاک از زمین بردارم، تا ابد موفق نمیشم که تمام دونه هاش رو بشمارم. دنیایی که در یک مشت خاکش این همه برکت و وفور وجود داره چرا باید با ثروتمند بودن من مخالف باشه؟ وقتی این جمله رو گفتم، احساس خیلی خوبی بهم دست داد. پس باور درست، باور فراوانیه نه کمبود. به اندازه ی کافی پول برای همه ی آدمها وجود داره و خداوند خوش گفته تا زمانی که باخبر نشدی ثروت من به اتمام رسیده، نگران روزی خودت نباش. برای اینکه باور فراوانی روی حالت پیشفرض ذهنم قرار بگیره، باید یک جمله تاکیدی پیدا کنم و مدام اون رو تکرار کنم. تکرار راز ورود به ضمیر ناخودآگاهه. جمله هایی مثل این: پول هست، به اندازه کافی پول هست، من واقعا ثروتمندم. قطعا هیچ صدایی قدرتمند تر از صدای درونی خودم نیست. زمانی که خودم چیزی رو به خودم گوشزد میکنم، هیچ قدرت دیگه ای نمیتونه اون رو تغییر بده. این چیزیه که من عمیقا بهش اعتقاد دارم. کم کم از این تکنیک برای تغییر تمام الگوها و باور های اشتباهی که دارم استفاده میکنم. باور هایی مثل: کار کردن زیاد برابر با درآمد بیشتره، پول خوشبختی نمیاره، باید کامل باشم تا موفق بشم، هیچ نشونه ای از موفقیت نمیبینم پس موفق نمیشم و… بنا به گفته ی قرآن سرنوشت هیچ انسانی تغییر نمیکنه مگر اینکه اون شخص چیزی که در درونش داره رو تغییر بده. پس باید از امروز اون تغییر درونی رو آغاز کنم و منتظر نتایج شگفت انگیزش بمونم.

 

چقدر امروز احساس خوبی دارم؛ با اینکه هنوز اتفاق خاصی رخ نداده، ولی با اینحال عجله نمیکنم چون میدونم موفقیت یک پروسه زمانبره. به هر حال من در مرحله ی خیلی حساسی هستم چون هر روز به من زنگ میزنن و میپرسن که چرا مغازه رو باز نمیکنی؟ تو نباید کارت رو ول کنی! بچه نشو لطفا! چرا مردم نمیخوان ما اون چیزی باشیم که خودمون میخوایم؟ چرا همیشه باید طبق خواسته ها و تجربیات شخصی اونها رفتار کنیم؟ چرا اونها مدام تلاش میکنن ما رو به سمت عقب بکشن؟ جایی که خودشون ایستادن… تجربه شخصی من میگه: هربار که در زندگی به احساس خودم گوش کردم، موفق شدم. پس از این به بعد هم فقط و فقط به احساس خودم گوش میکنم نه حرف مردم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + 6 =