موفقیت را از نزدیک دنبال کنید...

دوره آموزشی سفر بزرگ – قسمت 8

امروز چهاردهم فروردین 1400 – ایمان

 

وقتی اولین آگهی خودم رو در سایت “انجام میدم” ثبت کردم، بعد از گذشت چند ساعت، ایمیلی از طرف تیم تضمین کیفیت دریافت کردم: توضیحات شما شرایط لازم جهت انتشار را ندارد، لطفا بخش توضیحات را مجددا کامل کنید. با وجود اینکه این اتفاق کاملا عادی بود و فقط با ویرایش چند کلمه این اخطار برطرف میشد، حس خیلی بدی بهم دست داد. در یک لحظه چندین فکر منفی ذهنم رو محاصره کرد: یعنی من به اندازه کافی برای این کار خوب نیستم؟ ممکنه دیگران از من بهتر باشن؟ اگه نتونم اینجا موفق بشم چیکار کنم؟ من هیچ تخصصی ندارم و به اندازه کافی خوب نیستم! هرچقدر که تعداد این سوالات بیشتر میشد، ترس و وحشت بیشتری هم احساس میکردم. واقعا چرا داشتم اجازه میدادم که افکار منفی منو از پا در بیارن؟ یاد یه داستانی افتادم…

 

واعظی بود که قبل از شروع یک سخنرانی، یه اسکناس 100 دلاری به مردی داد و ازش خواست اونو تو کتاب مقدس همسرش قایم کنه؛ بدون اینکه از این موضوع با خبر بشه. از اونجا که اونها باهم دوست بودن، مرد قبول کرد و این کارو انجام داد. در زمان خوندن خطبه، کشیش از همسر اون مرد خواست که از جاش بلند بشه و بایسته و خطاب بهش میگه: آیا به من اعتماد داری؟ اون زن بدون معطلی جواب میده: آره، دارم! کشیش میگه: پس کتاب مقدس خودت رو باز کن و یک اسکناس 100 دلاری به من بده! همسر اون مرد با تعجب گفت: ولی من که یه اسکناس 100 دلاری ندارم. کشیش گفت: اگه به من اعتماد داری، کاری که بهت گفتم رو انجام بده. اون زن بعد از اینکه کتاب مقدس خودش رو باز کرد، پول رو لای کتاب دید و گفت: عه! این از کجا اومد؟ کشیش لبخندی زد و گفت: من اونجا گذاشتمش!

 

رفتاری که خداوند با بنده هاش میکنه دقیقا مثل همین داستانه. وقتی چیزی از کسی میخواد، از قبل توان انجامش رو در دورنش قرار میده. هر بار که احساس ضعف میکنم، این داستان رو بخاطر میارم. اگه خداوند توان موفقیت و پیشرفت رو در درون من قرار نداده بود، هرگز از من نمیخواست که سفر بزرگ رو آغاز کنم. بار ها این اتفاقات رو تجربه کردم. یادمه زمانی که میخواستم مغازه باز کنم، فقط 100 هزار تومن پول داشتم! ولی خداوند طوری اتفاقات بعدی رو کارگردانی کرد که در مدت کوتاهی تونستم هرچی که لازم دارم بخرم و چندین سال متوالی با سربلدی در اونجا مشغول به کار بودم. روز اول من دقیقا همین احساس رو داشتم، نمیدونستم با 100 تومن چطوری میتونم اون همه وسیله بخرم، ولی خریدم! چون حساب کتاب ما با حساب کتاب خدا فرق داره. وسعت دید ما خیلی محدوده، هزاران دلیل، هزاران اتفاق، هزاران افراد و هزاران نشانه دقیقا بیرون از محدوده دید ما قرار گرفتن. هر کدوم از اونها به تنهایی میتونن زندگی ما رو دگرگون کنن اما ما اونها رو نمیبینیم. برای همین مدام استرس داریم و نگرانیم که مشکلات ما قراره چطوری و از چه راهی حل بشه…

 

تجربه نشون میده که همیشه همه چیز حل شده! همین الان که به گذشته ی خودم فکر میکنم، روز هایی رو بخاطر میارم که بنظر هیچ راهی برای خلاص شدن از اون شرایط نمیدیدم. ولی دست های قدرتمند خداوند همیشه منو از اون وضعیت نجات داد. خیلی از ترس ها و نگرانی های ما در طول زندگی بی دلیله! یعنی 90 درصد ترس های ما اصلا وجود ندارن. وقتی ترس ها به سمت ما هجوم میارن، یه چیزه که همیشه آدم رو آروم میکنه؛ ایمان… زمانی حضرت داوود گفت: بعضی از مردم به اسب ها ایمان دارن، بعضی به ارابه ها، ولی ایمان ما تنها به نام خداوند بزرگ الله است. همه ی اطلاعاتی که تا امروز و تا این لحظه در مورد موفقیت یاد گرفتم، در واقع همون اسب ها و ارابه ها هستن و پشتوانه اصلی من در این سفر بزرگ، فقط و فقط خداونده…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 3 =